نوشته شده توسط : sun night


 


یه شب وقتی تولد غم ها شد توی اون شب بارونی و کزایی به دنیا اومدم وامروز درست همون روزه و هنوز هم مثل اون شب بارون میاد

 

 

 


 
من در نفرت بیداری شبانه خود میسوزم وبه خود میپیچم وهرازگاهی پابرهنه به روی شن های اشک آلودد مرگ میدوم و به جوانی

 

خود فکر میکنم که در این غوطه از زمان چگونه هوس مرگ میکند وبه کام زندگی فرو میرود و هنگامی که طرح چهره ام از هم

 

میپاشد وغبارش را باد می برد و من تمامی حس های خود را که در هم می پاشد وجودم پر از بیهودگی است و چه بیهوده است

 

انتظار کنار قبر شادی و من در غم غرق میشوم کودکی ام پلاسیده شده در تاریکی شبانه ی خود نشسته ام و فرو رفته در عمق

 

خاطرات کهنه ی گذشته ام و چه غم انگیز است که بدانی هر روزت همانند روز قبل است   

 

 

 

 

 
 

وباز می شکنم در خود نگاهی سرد به اطرافم چه میبینم گیتاری که تمامی سکوت خود را از من میبیند دیوار های

 

سپیدی که شاید می توانست آشیانه فردی باشد که پر از درد است سکوتی که همه جا را فرا گرفته و فقط تیک تاک

 

ساعت است که با هر تکانش برهه ای از خاطراتم را یادآور میکند وزمان زمانی که بی خود و نا آگاهانه به خود می پاشد

 

جسم خسته نیست روح خسته است از تمامی روح های بی خود زندگی آشفتگی درون بیشتر میشود و نمی دانیم که میتوان آشفتگی

 

این روح پلاسیده را تمام کرد

 

 

 

پ.ن

 

خون همه جا خونی است حتی تمام خاطراتم پل ها شکسته خواهد شد و جای خود را میدهند به دیوار ها

 

 

 


 

 

 

می نوشم آخرین جرعه از این سال را و نگاهم خیره میماند به تقویم و ساعت که باز فرا

 

میرسد نوروز و من تنفر وجودم را فرا میگیرد من تنفر دارم از این نوروز ها و باز سالهایم پر از

 

درد و خستگیست حسم مرده و خودم هم همچون مرده ی متحرکی هستم که فقط راه

 

میروم و کوک میشوم با خوردن جرعه ای اب و خوردن تکه ای نان  نه ادم کوکی هستم نه

 

مرده ی متحرک و امسال نیز همانند سالهای دیگر لحظه ی تحویل سال میروم در خواب و

 

فراموش میکنم عید را نه ذوقی برای نو شودن و نه ذوقی برای تبریک گفتن چرا ؟

 

 

 

پی نوشته:قبلا عید برام خیلی مهم بودم اما  نمیدونم چرا دیگه دوسش ندارم و برام اهمیتی نداره یعنی الان دیگه هیچ چیز اهمیتی نداره و دوست هم ندارم به کسی تبریک بگم دلم پر از غمه وای خدا

 
 

 

 

 

 

 

تو هجوم این زندگیه فلاکت بار دارم زیر بار این همه نامردی له میشم سایه های اندوه رو تو تموم

 

 

 ریشه های بهت زده ی قلب و روحم حس میکنم و فشاری که بهم وارد میشه رو تا حدودی تحمل انگشتانم

 

 

تیر میکشند تا این کلمات رو به کار ببرن واژه هایم تمام شده اند و دیگر واژه ای وجود نداره که بخواد اندام

 

 

هاب غم رو به تصویر بکشه اوندها ی واژه ها خشک شده اند و تغذیه ی واژه ها به خطر افتاده چه خوش

 

 

خیالند انانی که میپندارند در این برهه از زمان میتوان ساده زیست و شاد بود چگونه میشود بی غم زندگی

 

 

کرد زمانی که که همه برایت غم می آفرینند و می خواهند آزار ببینی حتی عزیزانت

 

 

 ته نوشته :دنبال واژه جدید میگردم واسه اظهار وجودم که بگم درکم کنین

 

 

 





:: بازدید از این مطلب : 325
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : پنج شنبه 5 آبان 1390 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: